X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

وقتی گوشی برای شنیدن...

آزادی

امروز با هم حرف زدیم. و برام تا حدودی ازش گفت.

جالب بود برام حس خوبی داشتم و براش خوشحال بودم. دیگه ضربان قلبم تند نمی شد و نفسم به شماره نیفتاد.

اروم بودم

ازم پرسید از حرفهایی که بهت زدم چه احساسی بهت دست داد.

بهش گفتم برات خوشحال شدم. گفت واقعا ناراحتت نکرد؟ گفتم نه انگار دیگه با این موضوع کنار اومدم و پذیرفتم که دیگه اینده ای با هم نداریم.

بنابراین از اینکه می بینم تو داری به ارزوهات می رسی خوشحالم.

دیروز تو بات همسان اگر اشتباه نکنم اسمش رو یک پسری به نام مهدی 38 ساله بود شماره اش رو گذاشته بود. بهش پیام دادم.

جوابمو داد و خواست خودم رو معرفی کنم

براش گفتم

و بعد خودش رو اینطوری معرفی کرد:

اسمم مهدی

سی و هفت سنم

ساکن تهران

پزشک هستم و متخصص اورولوژی


کم حرف و ورزش حرفه ای میکنم

قدم 90/1

وزنم 80

دنبال آرامش و صداقتم نه دورویی و نیرنگ

پدر و مادرم استاد دانشگاه هستن

از هر جهت مستقلم اما با پدر و مادرم زندگی میکنم

از نظر مالی کاملا تکمیل و پر هستم

و تو بخش خصوصی و دولتی مشغول به کارماقامت کشور آلمان رو دارم اما فعلا برنامه ای برای برگشتن ندارم

دنبال آرامش

از دروغ متنفر

اهل دوستی نیستم

با هدف زندگی میکنم

دارای برنامه ریزی هستم

بزرگترین آرزوم رسیدن به اوج کمال و تحصیلات و استفادش برای سلامتی مردم هست

دیر اعتماد میکنم و اما اگه اعتماد کنم دنیامم برای همسرم میدم

دل مهربونی دارم کنارش

گذشته فرد مقابلم برام مهم نیست فمهم از اونجایی هست که با من استارت شروع رو میزنم

سوارکاری رو عاشقشم و تو سطح استادی رشته کنگ فو تو آ هستم


خطاطی و حکاکی رو دوست دارم

بری دیدن طرف مقابلم زمان مشخصی دارم

و از آشنایی بلند مدت بدم میاد

دوست دارم در حد امکان با من راحت باشید

تو صحبت یه اصل دارم دروووووووووووووووغ نباید گفته بشه و هر چیزی که هستی رو بگو.

همسرم باید مسئولیت پذیر باشه

کارکردن همسرم بعد ازدواج به خودش مربوطه

من احتیاجی ندارم مگر اینکه خودش بخواد


از خوندن مواردی که از خودش نوشته بود ذوق کردم و بعد به این نتیجه رسیدم چقدر من در زندگی هیچکاری نکردم.

حسابی رفتم تو فکر

کل کاری که کردم رفتن سر کار بوده

نه مهارتی، نه ورزشی، نه تلاشی، نه علاقه ای

من دنبال چی بودم

تا زمانی که خودم ادم توانمندی نباشم قطعا نمی تونم همنشین ادمهای توانمند باشم.

واقعا خوشحالم برای اون در همین 15 سال زندگی که با هم داشتیم کلی مهارت هاشو افزایش داد در حالی که با هم بودیم و من کاری جز تنبلی و تنلشی نکردم. هیچ زحمتی به خودم ندادم. برای همین هم هست که نتیجه اش رو دارم می بینم.

اون زبان، انگلیسی ، فرانسه و نروژی و حتی کمی دانمارکی رو هم یاد گرفت.

تصدیقش رو گرفت و رانندگی یاد گرفت ماشین خرید و کلی مسافرت رفت و عالی ماشین روند

شنا رفت و دو نوع شنا رو یاد گرفت

کوهنوردی رفت و قله فتح کرد

زومبا مربی شد و کلاس گذاشت و کلی موفق شد

ورزش تو برنامه همیشگیش بود و هیکلش عالی بود و به خودش می رسید

درست غذا می خورد و خودش درست می کرد و برنامه داشت.

دقیق پس انداز مالی داشت 

چندین مقاله نوشت و موفق بود

ایلس 8 گرفت

babok رو کلاس رفت مطالعه کرد و یاد گرفت

از ایران رفت

یک فوق دیگه داره می خونه

مقاله اش داره در کتاب چاپ می شه

الان هم کار خوبی داره، و شریک زندگیشو هم پیدا کرد


خداییش من چیکار کردم؟

دیروز حتی به این نیجه رسیدم که من چقدر براش ترمز هم بودم شاید اگر من نبودم اون الان به خیلی چیزهای دیگه رسیده بود.

من خیلی کارهای انجام نشده برای تکمیل دارم

من سرم تو برف بود و به حال خودم خیلی خوشبخت بودم

عجب در خواب غفلت بودم من

فقط زندگی و وقتم رو گذاشته بودم روی این ادم که مال من باشه همین وبس

بعد که رفت دقیقا همون زمان رو گذاشتم برای مرکز

وای من چقدر خر بودم 

انگار تازه خیلی چیزها از جلوش چشمم رفته کنار تازه دارم می فهمم مجا هستم.

انگار این جریانی که برام تعریف کرد و این پیام دیروز پسرکی به نام مهدی منو بیدار کرد ببینم دارم چیکار می کنم.

دیروز کتاب موفقیت فردی برایان تریسی رو که بارها گوش داده بودم از اول گوش دادم و نوشتم تازه فهمیدم من اصلا این کتاب رو گوش نداده بودم.

اوه خدای من

چقدر کار برای انجام دادن دارم و امیدوارم بهم زمان بدی تا بتونم از زندگی بیشتر استفاده کنم.

گواهینامه دارم ولی رانندگی نمی کنم و گواهی نامه دو ساله منقضی شده

شنا بلد نیستم

زبان باید شروع کنم

مهارت اکسل، ورد پاورپونت، پاور بی ای ، این دیزاین و .. را باید یاد بگیرم

باید ورزش کنم و برنامه روزانه ام بشه. سلامتی تنها یاری هست که با من باید باشه و من باید ازش محافظت کنم.

برنامه در زندگی من تعطیل بوده

خوراکم کاملا بی قانون و الکیه

خوابم رو باید مرتب کنم

سر کارم باید در همون حد وقت بگذارم و روی ارتقا و شاخص های خودم کار کنم.

پس اندازم الان منفی شده و باید سریعتر روش برنامه ریزی داشته باشم

باید حرکتتتتتتتتتتتتتتتت کنم


تازه احساس می کنم از بند ازاد شدم. دنیای من محصوربه یک نفر شده بود و هیچی نداشت. الان انگار دیوارهاش ریختن و تازه می بینم کجام و چقدر باید تلاش کنم.

من حتی بلد نیستم وقتی می خوام لطفی هم بکنم دل کسی رو نشکنم و انگار ناخوداگاه منت می گذارم. این خیلی بدهههههههههه خیلی بدهههههههههه

دلم بزرگ نیست و برخلاف اینکه اورت خرج می کنم ولی انگار یه مقاومتی درونم هست که ناراضیه و باعث می شه بخشیدنه به دل نشینه و مصنوعی جلو کنه

این رو هم باید یاد بگیرم.

باید وزنم رو به 60 برسونم. باید به فکر هیکل و پوششم باشم.

باید به خودم برسم


انگار تازه با موجودی اشنا شدم که سالها تو قفس حبس بوده و الان باید دستشو بگیری و کمکش کنی بیاد تو این دنیا


اوه چقدر هدف می شه داشت چقدر موضوع برای زندگی هست که می شه دنبالش کرد.

باید زودتر حرکت کنم.


نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)