X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

وقتی گوشی برای شنیدن...

و تمام

تمام امروز به. این فکر می کردم که چرا ؟ 

چرا نمی تونم فراموشش کنم؟ و چرا اون اینقدر راحت تونست خیانت کنه؟

ما شدیدا در چارچوب ساخته های ذهنی مون زندگی می کنیم. 

درسته ما هر دو به هم می گفتیم دوستت دارم 

ولی میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا اسمان است

من عمیق با تمام وجود ذوب شده در برابرش بودم و اون در حد یک دوست که تنها نباشه و نیازهاش تا حدودی جواب داده بشه

پس وقتی مکالماتمون و نگاه می کنم 

من هر صحبتی که داشتم پر از قربون صدقه عاشقانه و صادقانه بوده و اون محبت امیزترین صفتی که به کار برده عزیزم

تو این وبلاگ که همش داستان تنشهای بین ماست بارها از نبود عشق در وجودش صحبت شد ولی واقعا در عجبم چرا با تمام اثبات اینکه 100 درصد نگاهش به تو با نگاه تو به اون فرق داره و هرگز و هرگز هیچوقت نخواسته با تو زندگی کنه و هیچوقت تو رو شریک زندگیش ندیده چطور! چطور باز هم نفهمیدم که دوستش نداشته باشم؟ قطعا بارها فهمیدم ولی درک نکردم لابد که خلل و خدشه ای در حسم بهش ایجاد نشد

می گم طلسم شدم. قطعا همین طوره 

والا هیچ منطقی هیچ ادراکی هیچ احساسی نمی تونه این خریت رو جواب بده.

کم اذیت نشدم

کم شبهایی نبوده که از غصه و درد خوابم نبرده

کم بی حرمتی ندیدم.

اون عاشق ارتباط با مردها بود و قطعا 90 درصدش نیاز جنسی و احساسی

احساسی که شاید 1000 برابر بیشتر من بهش نثار می کردم ولی چون برای تعریف نشده بود دیده نمی شد.

برای اون چیزی که من خیانت مطرح می کنم اصلا خیانت نیست. اون رفع نیازشه یک نیاز طبیعی که همه دارن و حقشه بهش برسه. و اتفاقا من مانعش بودم.

اون نیاز داشت توسط یک مرد لمس بشه بوسیده بشه پرستش بشه و به اوج لذت برسه. این یک نیاز بسیار قوی درش بود که من هر چی هم تلاش می کردم هرگز نمی تونستم برطرف کننده اش باشم چون تعریف شده بود که از طرف یک مرد باید براورده بشه.

رابطه هاش دونه دونه از جلوی چشمم رد می شن

اول تو ترکیه با اون پسره لاغر مارمولک

بعد اون مردک شیاد مکانیک هواپیما

بعد عشقش به ارنولد

بعد محمد مازندرانی اون پسرک دراز شهوتی مثلا دکتر دامپزشک دلنشگاه تهرانی که اوج فساد بود و ماجراهای دیر اومدنهای شبانه اش و اون شبی که با اون اومد تو خونه و من مردم. و دیدم چطور تو بغلش خوابیده و چطور مقابل من واستاد و اون رو بغل می کرد و می بوسید و دلش برای اون می سوخت و من که تا صبح بیدار بودم رفتم سر کار و اون تو خونه با اون مونده و تو بغل هم خوابیدن. و پنجشنبه ای که نبودم و هرگز نگفت چه اتفاقی افتاد و لی کامل با هم بودن و برای اولین بار با موضوع از پشت مواجه شدم که گویا درد داره و البته هیچوقت نپذیرفت که تجربه کرده چون خیلی درد داشته و قبول نکرده.

و بعد اون پسرک همدانی وسواسی که فکر چاپیدنش بود و اسمش یادم نیست مکانیک خونده بود و بحث دوستی لجتماعی رو اون راه انداخت 

بعد کلی پسرهای دیگه که باهاشون کوه رفت و هر کدومشون یک اشغالی بودن

بعد حامد که یک نوبر دیگه بود و تو گلوش حسابی اون گیر کرده بود و نمی تونست از چنین لقمه چرب و نرم و سکسی ای بگذره

بعذ متین همسایه طبقه بالایی خونه قبلیمون که نمی دونم چطوری زمان اجاره خونه با هم اشنا شدن و باز وقتی نبودم یعنی 5شنبه هایی که اصفهان بودم با اون اشنا شد.

الان که می نویسم می بینم چه عطشی و جه تلاشی ولی با همه اینها خودش رو حفظ کرده بود و حاصر نبود از تنش بگذره از اون دخترانه بودن و شاید دلیلش زندگی در ایران بود.

و رفت درست یکسال پیش

چه ابله بودم من که گمان می کردم اونی که از 5شنبه ای که نبودم دوست داشت با پسری باشه حالا که کلا دورم و در شرایطی کاملا  ازاد در کشوری بدون تابوی سکس داره زندگی می کنه به من وفادار می مونه اون هم کسی که اصولا اصلا به وفاداری اعتقادی نداره . 

و بالاخره به قول خودش در ماه ژوئن همه اون دغدغه های دخترانگی اش تمام شد و مهرداد نامی این فتح رو نصیب خودش کرد. 

و الان که من خوابم نمی بره اون تو بغل مهرداد و دنیای دیگه ای نفس می کشه.

خوب خوابم نمی بره و اعتراف می کنم وقتی بعم گفت قلبم می خواست از جا دربیاد و بعد کلی گریه کردم. و الان بیدارم درست شبیه شبی که با محمد بود.

ولی دیگه ایا باز هم می خوای ادامه بدی؟ باز هم دیوانه وار دوستش داری؟ باز هم عاشقشی؟ باز هم تمام ارزوت زندگی مشترک با اونه؟ باز هم اونو شریک زندگیت می دونی؟ هموز می خوای در قبلت قفل باشه؟ هنوز به قول مسخره خودت می خوای بهش وفادار باشی؟ هاهاها چقدر احمقی

وفاداری!

مزخرفترین حرفیه که می شه شنید.

کدوم وفاداری احمق

کی خواسته اصلا که بهس وفادار باشی؟

چیه یادت می یاد وقتی تو اتوبان داشت گریه زاری می کرد خودش رو بکشو چون تو با نازی حرف زده بودی؟ 

یا وادارت کرد تمام عکسهای دانشگاهتو اتیش بزنی تا خاطره اش نابود بشه؟ 

یا کتکهایی که به خاطر زنگ زدن نازی خورده بودی؟ 

یا کتکهایی که به خاطر زنگ زدن عالیه خورده بودی و مجبورت کرد تلفن رو جواب بدی و بهش بگی دیگه بهم زنگ نزن خدا روزی تو یه جای دیگه حواله کنه! خدای من زشترین و بی ربطترین حرفی بود که می شد به یک دوست صمیمی دوران کودکی زد و اونوقت اون با خودش چی فکر می کنه؟ 

شاید کتکهایی که سر رفتن برای اشنایی با اون پسر ترکه مهدی که اخرش انگشتم رو کشید و در رفت و با سیخ کباب از زیر در حول می داد تو بدنم.

یا اون مشتی که با استخونهای برامده روی دستش حواله صورتم کرد که فکم در رفت و رفتم دکتر تا جا بندازه زمانی که با ارنولد بود

یا اون مشتی که تو چشمم زد و تا دو هفته کبود بود اون هم با دستکش بافتی دقیقا جلوی در وزارتخونه جلوی همکارا و خوردم کرد

یا کتری اب جوشی که به خاطر همین بحثها از روی بخاری برداشت و روم خالی کرد

یا پرت کردن همین صندلی سیاه چرخ داری که هنوز هم داریمش روی کمرش که فلجم کرد 

یا پرت کردن گلدونهایی که از خوابگاه اورده بودیم و اگر جاخالی نداده بودم تو سرم خورد می شد

یا ضریه جاقویی که جاخالی دادم و رفت تو یخچال و چاقوی رو کج کرد که هرگز نتونستیم راستش کنیم و قوری که روی بدنه یخچال ایجاد شد

یا تمام کبودیهای دو دستم که کنده شده بود فقط به خاطر اینکه از خانم هارتون دفاع کرده بودم سرم اورد

یا کندن گوشت پام به خاطر ضربه های پی در پی و با مشتی گره کرده موچین رو تو بدنم می کوبید و ملحفه های سفید هتل رو خونی کرد. و من از دستش کلی قرص خوردم تو ترکیه و نمی دونم چرا اثری نداشت و با صو ت کبود شد ه دوبا ه تو کنفرانس شرکت هم می کردم! 

بماند که چقدر برق از سرم رفته وقتی مشتش به سرم یا چشمم اصابت می کرد 

بماند که چقدر دلم رو عمیق عمیق عمیق شکسته بود

بماند که چقدر بهم بی اعتنایی کرد و برای منی که جدا شدن ازش مرگ بود بدون خداحافظی .اون سال که با محمد بود تا تونست کتکم زد و بعد تمام عید ازش خبری نشد و بعد هم که اومد اون قرارها و ...

بماند که تو خوابگاه از دستش که از زندگی سیرم کرده بود لباس تنم رو اتش زدم ولی در حیرتم که چرا غیر از یک سوختگی کوچیک چیزی روش نموند.

اوه انگار چند بار به خاطرش می خواستم خودم رو بکشم. به خاطر حس از دست دادنش بود ایا؟ یا حس تنفر؟ بعید می دونم دومی بوده باشه.

اوهههه با خودم که مرور می کنم می گم این همه شکنجهشذم ایا؟ ولی دریغ که ثانیه ای کینه ای انتقامی در دلم ایجاد کرده باشه و همش دوست داشتن بود. قطعا طلسم شدم اخه مگه می شه ادم اینقدر احماقانه کسی رو دوست داشته باشه که هیچچچچچ هیچچچچچ هیچچچچ حسی بهش نداره؟ فقط استفاده و من ذوق می زدم که اون داره ازم استفاده می کنه پس دوستم داره

جون از اول تعریف کرده بود دوستی یه حرف نیست. من اهله دوستی در عملم و به موقعش! 

و من مثل الاغی حلقه بگوش .همه کار می کردم به امید روزی که شایسته دوست داشته شدنش باشم که هرگز نرسید هر چند بعضی وقتها می گفت . هنوز هم می گه

ولی من در حد یک دوستم براش یک دوست و بس

و عشق براش این پسرها بودن که در برابرشون مسخ بود و ذوب همون حسی که من تسبت به اون داشتم.

هاهاها

چه زندگی ای به من گذشته 

خوب ذهن سلیم باید بگه دیوانه برو خداتو شکر کن خلاص شدی از دستش

اینو باید بپذیرم که خلاص شدم از دستش

چه اهمیتی داره این دیوانه بازی ها رو با اونها هم داشته باشه و چه اهمیتی داره که اون پسره چقدر عاشقش باشه

چرا ته قلبت منتظری تا یک روزی براش اثبات بشه تو یک چیز دیگه بودی چرا؟ 

دیگه اهمیتی نداره به این برسه چون دیگه داده و تو بغل یکی دیگه می خوابه

دیگه همه چی تمام شده اون زن مردمه.

هر قدر تو یک احمق حلقه به گوش بوده باشی براش.

هر قدر بگه سکس چیز اسپشالی نیست و سکس سکسه دیگه

تازه این حرفیه که الان که تو اوج اشنایی و عاشقیه می زنه.

نمی دونم ایا زندگی با یک مرد براش عادی می شه یک روز یا نه

ولی قطعا خوبه که امتحان کرد تا به ارزوش برسه و تجربه کنه.

به قول خودش خلاص الان ازاده و می تونه با هر مردی که خواست رابطه داشته باشه.

خوب 

یک موقعیت جدید که بارها تو ذهنت تو خوابت کابوسش رو می دیدی اتفاق افتاد

ولی ایا اتفاقی افتاد؟ یا این ذهن ماست که با چارچوبی که ساخته حد و مرز زندگی رو برامون تعریف می کنه چی تابو باشه چه حجب باشه چی حیا باشه چی وفاداری ...

قطعا پاره شدن یک تکه گوشت نمی تونه دنیا رو کون فیکون کنه

پس برای همینه که داره زندگی می کنه گستاخ تر شده راحت در این مورد حرف می زنه و خوشحاله که این کار رو .کرده و در عکساش می تونی شادی رو ببینی.

می بینی چقدر فقط دا ی به اون فکر می کنی؟ یعنی این دنیا هیچ موصوع دیگه ای برای فکر کردن نداره برای تمرکز کردن برای دغدغه داشتن

تمام دغدغه تو از هم نخوردن یک تکه گوشت در ما تحت داخلی یک ادم سکسیه؟

تمام دغدغه تو لمس تن دختریه که به بدنش می رسه نا توسط یک مرد ستایش بشه؟ و لذت ببره؟

خیلی مسخره است. ببین اون داره چطور زندگی می کنه کیف می کنه به هر چی دوست داره می رسه و تو فقط نشستی به اون تماشا می کنی انگار فقط چشماتو به اون دوختن و حتی خودتو نمی تونی ببینی چه بلایی سرت اورده

شاید قبول داری حقت بوده و عملش درست بوده که بخشیدی

هاهاها

کنترل لحظه به لحظه خوداگاهی

ای دکتر هولاکویی عزیز کجایی تا ببینی عجب کیسی من برات تا فحشم بدی و بگی من واقعا موندم یک ادم چقدر می تونه احمق باشه که 15 سال از بهترین سالهای زندگیش رو در توهمات خودش در عشق یک دختر هدر داده و هموز هم دست بردار نیست. بس کن بس کنین لطفا

یه کم به خودتون بیاین

تا کی حماقت ؟ 

بس کنین


نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)