وقتی گوشی برای شنیدن...

پاره ای از افکار بی مشتری و حرفهای به سخره گرفته شده

وقتی گوشی برای شنیدن...

پاره ای از افکار بی مشتری و حرفهای به سخره گرفته شده

ساعت ۱:۴۸ بامداد

 

هر کجا که می رم همه تو خودشون همه درد دارن همه  حرف دارند یا از سر عاشقی یا از سر تنهایی. هه چه دنیای مسخره ای شده.

فقط دوست دارم بالای کوهی بایستم و به تمام انهایی که برای زندگی تقلای بی خود می کنند لبخند تمسخری بفرستم.

هه زندگی ...

کمتر از یک دقیقه به جمعه

 الان دیگه شاید اون یک دقیقه هم تمام شد و وارد جمعه شدیم ولی تفکرش یک روز پیش تو ذهنم نقش بسته بود و به همین زودی یک روز گذشت بعد از ۳۰ ثانیه!

و زمان به همین بی ارزشی می گذرد؟

نه شاید همین یک ثانیه که دارم تفکر میکنم با ارزش ترین باشه.

الان فیلم کانال  ۱ تمام شد ( حصار ضد خرگوش ) !

دارم فکر می کنم به اینکه آدمها چطور به خودشون اجازه می دهند به حریم ادمهای دیگه وارد بشن ؟ چطور براشون تعیین تکلیف می کنند؟ چرا همیشه ضعیف پایمال است؟

چرا خدا سیاه ها را اینقدر با غذاب مواجه کرد اگر دنیا دست سیاه ها بود چی می شد. مارلین چه شانسی اردوه که ایران ما هیچ احساس نژاد پرستانه در موردش نداریم دیگه عادی شد و احساس نمی کنیم اون رنگ پوستش فرق می کنه یا لبش کلفته یا موهاش وزوزیه

ولی اون چی حس می کنه؟ ایا خانواده اون هم دچار این مشکلات شده بودند؟

چطور مارلن برای ادامه تحصیل امد ایران و چطور داره با اون کنار می اد ۱۰ سال ایرانه داره عشق می کنه و چه جالب اون هم دل داره و مد را دوست داره و می خوره مثل هممون چه فرقی می کنه که رنگ پوستش فرق می کنه تازه خیلی قوی تر از ماست.

عصر ساعتهای ۶ خوابیدم وقتی بیدار شدم حس عجیبی داشتم که هنوز هم همراهمه احساس می کنم یه اتفاقی افتاده مثل اینکه یک نفر را کشته باشم نمی دونم چرا انگار حس می کنم صحنه اش جلوی چشمم مجنون بودم به حالت جنون با یکی درگیر بودم . شاید بازتاب فیلمهایی باشه که این چند روز دیدم و امواج فرا روانی که دیروز بهش فکر می کردم.

امیر منتظرمه و همش می گه کجایی؟

ولی من هیچ حسی ندارم می تونم بگم سرد سردم داشتم فکر می کردم که من هیچ کششی به هیچ کس ندارم چرا؟ و چقدر زود همه برام عادیو بی اهمیت می شن.

امید هم که به تازگی پیداش شد هیچ حسی نسبت بهش ندارم همه برام خنده دارند.

و به نظر من همه فقط دنبال یک چیزند غریزه

ولی چرا من نیستم ؟ یعنی در من مرده؟

نکنه اون که کشته شده خود من هستم ؟ نمی دونم ولی برام واقعا جالبه که هیچ هیچ هیچ کششی در من نیست.

از اینده خبر ندارم برام مهم هم نیست به قول بوبن ۲ چیز مهم حال و مرگ و حال اونقدر ادامه پیدا می کنه که به مرگ برسه پس وقتی می رسه چرا همش بشمرم که کی می رسه بهرته از محیط در حال گذر بیرون استفاده کنم. ستاره ها اسمان جاده

نمی دونم چرا وقتی به این مصایل فکر می کنم جاده می اد تو ذهنمو شب و ستاره شاید تو این ۶-۷ سال اخیر این جاده شبو اسمانش بوده که حداقل ماهی یک بار منو با افکارم همراهی می کرده اونقدر که وقتی می رسیدم ناراحت بودم که چقدر زود تمام شد.

چه انسانهای بیکاری هستند انها که چت می کنند و در انتظار جوابی به من هم سر می زنند و غافل از اینکه من حوصله هیچ کدامشان را ندارم.

چه تلاش بیهوده ای برای ارتباطات . ارتباطاتی که گاه خودم از فقدانش به تنگ می ام تو همین چت رومها دنبالی گوشی برای شندین می گردم مگر نه اینکه این وبلاگ زاییده همین خلاء ارتباطی بود.

نمی دونم چرا دلم براش تنگ شده هر چند حوصله اش را اصلا ندارم ولی احساس می کنم خیلی مظلومه در عین ظالمیت اون گناه داره.و طفلکیه . اون ضعیفه .

اوه چقدر دوباره سرم پر از افکاره که به درد هیچ انسانی نمی خوره ولی شاید به خودم کمک کنه.

چطور می شه دکتر شکوهی بود در حالی که فقر داره ولی بزرگه اون استاده من دلم می خواد استاد باشم.من استاد خواهم شد یا خواهم مرد چرا اینده برای من اینقدر مبهم که هیچ تصوری ازش ندارم نکنه می خوام بمیرم.

اگر این طوره باید مهربان تر باشم خیلی مهربان تر ایا هستم نه من با انسانها بازی می کنم باید به امر بگم که با او نخواهم بود و او باید برود و من برایش ارزوی موفقیت و خوشبختی خواهم کرد.

خوب فردا بهش می گم انتظار بدترین چیزی خواهد بود که من را دچار گناه می کنه. اره بهش می گم.

خوب باید فکر کنم.