وقتی گوشی برای شنیدن...

پاره ای از افکار بی مشتری و حرفهای به سخره گرفته شده


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

شنبه 10 دی ماه سال 1390 09:17 AM نویسنده: بیوتن نظرات: 0 نظر چاپ

دیگه احساس می کنم راهی برام نمونده

دیگه هیچ حسی برای زنده بودن ندارم

در واقع اصلا دوست ندارم دیگه باشم

دیگه نفس کشیدن برام شده زجر

تنها فکر مرگ بهم آرامش می ده

واقعا اگر مرگ نبود تو این جور مواقع ادمها باید چیر کار می کردن

خیلی خوبه

اصلا ازش نمی ترسم

بلکه با تمام وجودم طلبش می کنم

نمی دونم تا چه حد درسته مواردی رو که عواقب خودکشی گفتن تنها اون ور قضیه برام مبهمه

بعدش از این دنیا راحت می شم ولی اون ور و نمی دون

یعنی اون ور عذاب می کشم؟

بگذار به اون ورش کاری نداشته باشم مگر همین الان هم اگر بمیرم می دونم بعد ش چی مش ه پس چه فرق می کنه 

بالاخره مبهم مبهمه هیچ فرقی نداره

پس بی خیال اوق قضیه البته کاش می شد سکته کنم فکر خیلی خوبیه از موادی استفاده کنم که باعث سکته بشه ولی اون ور

یعنی می شه بدون اینکه بخوام به چیزی فکر کنم یا مستقیما کاری بکنم خودم بمیرم

این ایده ال ترین حالته

یعنی می شه زلزله بشه؟ می شه یک اتفاق بیافته

می شه بخوام اهدای عضو کنم برم پی کارم بگذارم چند نفر که به زندگی امید دارن زنده بمونن؟

چرا ادمها ازاد نیستن هر موقع دلشون بخواد خودشون تصمیم مردن بگیرن

خدایا من می خوام بمیرم

پس قبل از اینکه خودم کاری بکنم تو خودت اینکار رو بکن

دیگه بسه زندگی

خیلی خوب بود دیگه نمی خوام می خوام پیاده شم 

بسه

اسمش هر چی بود اشتباه بود درست بود هر چی که بود هیمن بود در اون لحظه کاری رو کرده بودم که فکر می کرم درسته الان هم اصلا از زندگیم ناراضی نیستم 

برای این می خوام توم بشه که دیگه به همه چی که داشتم رسیدم پس دیگه بسه همین جا بهترین نقطه پیاده شدنه

می خوام تموم بشه

تموممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

In a relationship

چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1390 7:31 PM نویسنده: بیوتن نظرات: 0 نظر چاپ

خیلی دلم براش تنگ شده

مدتها بود دیگه حال و حوصله فب رو هم نداشتم. امروز اتفاقی دیدم روی کامپیوترم باز شد دلم براش اونقدر تنگ شده بود که تا عکسشو دیدم نتونستم بی تفاوت از کنارش بگذرم روش کلیک کردم و

 دیدم In a relationship 

خوشحال شدم براش و دلم کلی گرفت تنها کسی بود که واقعا دوستش داشتم 

به امید خوشبختیش :*



دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390 11:49 AM نویسنده: بیوتن نظرات: 0 نظر چاپ

درسته که الان جدا شدن و کندنم ازت سخته ولی وقتی نیستی خیلی حس خوبی دارم ازادم خودمم و خودمو خیلی دوست دارم.

دلم می خواد اتفاقا تو هم بری بری بری با یکی دیگه و من اون وقت از دستت خلاص می شم و بیچاره اون یکی دیگه 

بگذار یکی دیگه ها هم بفهمن تو کی هستی

من دیگه نمی خوامت برووووووو

دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390 11:46 AM نویسنده: بیوتن نظرات: 0 نظر چاپ

هر چی نوشتم پرید و حالا اصلا دوست ندارم دوباره بنویسم.

فقط همینو بگم امروز 7 خودم از خونه زدم بیرون و بدون اون و ماشین اومدم سر کار البته یک ساعت و نیم طول کشید. هوا سرد بود ولی تجربه خوبی بود. اون به راحتی با ماشینی که ...... ولش کن بی خیال.

می نویسم

جمعه 29 مهر ماه سال 1390 01:31 AM نویسنده: بیوتن نظرات: 0 نظر چاپ

اون قدر ناراحت و عصبانی ام که نمی دونم از کجا و چی باید بنویسم. الان تنا حسی که دارم اینه که می بینم دست و بدنم داره می لرزه. 

قضیه بر می گرده به 3 شنبه. اونقدر حالم به هم می خوره از این جریان که حتی نمی تونم تعریفش کنم فقط اینو بگم یادگاری من از اون روز یک بادمجون گنده کبود زیر چشم چپمه ( که خونه نشینم کرده ) و شنیدن حقایقی که می دونستم ولی باور نمی کردم و اون هم اینکه 8 سال از زندگیم رو با یک قصی القلب گذروندم و عاشقش شدم و عشق ورزیدم و هر روز از خودم دورتر و دورتر شدم  اونقدر دور که دیگه یادم رفت کی هستم چی دوست دارم چی کار می کنم چی برام مهمه ارزشام تو زندگی چیه

همه چیم شد اون و اون و اون 

اوه خدای من حتی وقتی نماز هم می خواستم بخونم اول همه کارای مربوط به اون رو انجام می دادم بعد تازه بعدش اخر وقت که می شد و دیگه زمانی نمونده بود می گفت ای بابا تو هم هر وقت بهت چیزی بگم باید بری نمازتو اول بخونی حتی به خدا هم حسودیش می شد.

اوه خدای من

فکر که می کنم می بینم من به خودم چه کردم!!!

بهونه اش اینه که نگذاشتم بره پی کارش و جالبه که حالا همین امشب که داره با دوستاش حرف می زنه و می خواد قرار بگذاره بلند بلند حرف می زنه که منو تحریک کنه و بعد وقتی من هم با کمال خونسردی نشستم و برای خودم موسیقی گوش دادم داد زد که تو داری چی کار می کنی مگه نمی بینی من دارم حرف می زنم من هم گفتم تو با من نبودی داری با مینا می گی من هم دارم اهنگ گوش می دم که دوباره دیوانه بازیهاشو شروع کرد و چرت و پرتهای همیشگی و تنها کاری که از دستم بر می اومد این بود که بهش امضا بدم تو موجود ازادی هستی و هر کار دلت می خواد بکنی بکن من کاری بهت ندارم و تو تو زندگی من نیستی و اومدم تو اتاق و در رو قفل کردم شاید کمی ارامشم رو به دست بیارم. 

نمی دونم چی می خواد از این ور هیچ اهمیتی بهم نمی ده و به راحتی یک نفس کشیدن منو احساسمو و بودنمو له می کنه و از طرف دیگه وقتی بهش محل نمی دم اینطور داد و هوار راه می ندازهو بعدش دستشو روم دراز می کنه یا لیوان و هر چی دم دستش بود پرت می کنه سمتم

خوب این عاقبت کارام بود و تحمل کردن ها ناز بی خود کشیدن ها از یه ادم مریض

و نتیجه این شد که دل بستم به یک دیوانه و این باید نشون دهنده این باشه که خودم دیوانه ام قطعا ( همیشه دلم براش می سوخت و رفتارای تنش زاشو که می دیدم فکر می کردم با محبت که به شدت بهش احتیاج داره خوب می شه و اینطوری با محبت بیش از اندازه ای که بهش کردم تنها کاری که کردم خودم رو هدر دادم و احساسمو و اون رو لوس تر و گستاخ تر و زبون درازتر کردم. )